یکشنبه 10 دی 1391 ساعت 14:51 |
بازدید : 1635 |
نوشته شده به دست barooni84 |
(نظرات 0)
نیا بــــــــــــــاران زمین جای قشنگی نیست ، من از جنس زمینم ، خوب می دانم که گل در عقد زنبور است ، اما یک طرف سودای بلبل یک طرف بال و پروانه را هم دوست می دارد ، نیا بــــــــــــاران پشیمان می شوی از آمدن ، در ناودان ها گیر خواهی کرد ، اینجا جمعه بازار است ، عشق را در بسته های زرد و کوچک نسیه می دادند "نیا بــــــــــــاران زمین جای قشنگی نیست"
یکشنبه 10 دی 1391 ساعت 13:50 |
بازدید : 1477 |
نوشته شده به دست barooni84 |
(نظرات 0)
آخرين تکه قلبم را به پروانه ای دادم که رنگ پرهايش سوی ديدن را از من گرفت ، به او دادم چون از تمامی چيزهای دور و برم پاکتر بود ، حتی آبی تر از حوض آبی كلبه ی تنهايی ام
یکشنبه 10 دی 1391 ساعت 13:46 |
بازدید : 1523 |
نوشته شده به دست barooni84 |
(نظرات 0)
بــــــــــاران از راه رسید ، عشق را دوباره در مزرعه ی خالی تنم پروراند ، زندگی را در آسمان آبی چشمم حس کرد ، ناگهان پایییز عشقم از راه رسید ، آری رفت ولی هنوز قلبم برای اوست...
یکشنبه 10 دی 1391 ساعت 13:44 |
بازدید : 1456 |
نوشته شده به دست barooni84 |
(نظرات 0)
چشمهای من از دوریت کنون مثل آسمان بـــــارانیست ابرها میبارند و آرام میشوند اما چشمهایم می بـــارند و بیقرار تر میشوند کاش تا ابرها آرام نشده اند بیایی...